در زندانی به وسعت نفس هایم
به ملاقاتم بیا…

عکس: سمانه حلاج
شعر: کوشا


آخر شبی میان کاغذ هایم غرق خواهم شد
لابه لای شعر هایم!
می دانم، روزی من خواهم مرد
از تو می نویسم
تو جاودان باشی…

عکس: سمانه حلاج
شعر: کوشا

بر گیسوان تو...

گیسوانت را به دست باد بسپار
بر گیسوان تو تاب می خورد رویاهای من…

عکس: سمانه حلاج
شعر: کوشا جعفری

باری شبی دوباره از راه می رسد
تاریک
تاریک
همچو گور

بی آنکه هیچ خاطر آید شبی چو روز
بی آنکه هیچ خوابمان آید و برد

آری شبی دوباره از راه می رسد

‏*‏**

امشب دوباره درخویش می روم
امشب دوباره در هیچ می روم
گر دست های آشنای تو
نجاتم دهد
ور نه
-میان شب-
دوباره غرق می شوم

***

از من مگیر جلوه هایی که یافتم
از من مگیر خنده هایی که ساختم
از من بگیر هر آنچه هست در جهان
اما جهانی…
که با تو داشتم

کوشا

باری نگاه آیینه شرمسار من
آیینه در برابر من سر فکنده بود
خندید تلخ و
خروشید با نگاه
انگار کن که لشکر غم ها برنده بود.

لختی نگاه کرد بر من و
آنگه ز فرط درد
بگشود لب:

«که با تو اینگونه کرد؟

بسیار دیده بودمت ای مرد نوجوان.
اینگونه خسته و تاریک،
بی نشان
هرگز نبوده ای!»

وانگه دوباره آیینه در سکوت
بر من نگاه کرد
خاموش،
خیره ماند.
انگار آنچه می خواست می شنید
از چشم ها که در غم او
جامه می دراند…

کوشا
10 بهمن 89

آن شب که سرد بود، خسته بود،
در جان ما خروشی نشسته بود.

گر تیر می کشید دستهامان ز فرط سوز
دل هایمان یکی،
گرم بود،
زنده بود.

آن شب میان جاده های سرد
در امتزاج نفس هایی آشنا
در زیر پایمان بلور یخ
بالا سیاه، بام آسمان

در پیچ و تاب دست ها به شانه ها
وز لابه لای نگاه ها، نشانه ها

با من نبود اختیار خویش.

آن شب هر آنچه سرد بود، خسته بود
در جان ما خروشی نشسته بود…

کوشا
دی ماه 89

از من چه یاد داری؟
جز شکوه های بسیار
این شعر، یادگاری ست
از روز سخت دیدار
ای مهربان دیرین
وی سنگ سخت اکنون
از توست ناله هایم
وین دیدگان پر خون
بر بستر نگاهم
سیلاب سرد رویاست
من قایقم شکسته
در ناگریز غم هاست
ای ماه شرمسارت
از بس ستاره داری
در آسمان چشمت
صد شعر بی قراری
بازا که در سکوتم
فریادها نهفته ست
بر پیکر لبانم
صد حرف ناشنفته ست
رویت مگیر ای ماه
گر دستم از تو دور است.
در آسمان من باش
شب بی تو سوت و کور است

کوشا
6 دی 89

با دلی خونین
نگاهی سرد
گرچه می دانم
که آوازم
نمی پاید
-زمانی چند-
از تو می خوانم من، ای آزادی
ای لبخند…

گرچه گفته اند به یک گل
بهار
نمی آید
بروی و بهاران به خانه ام آور…

باز روزی رفت و من ماندم
باز با من درد و خاموشی
هرکه آمد، رفت
جانم را گرفت
باز هم باید فراموشی…
باز هم باید
روز و شب ها را شمرد و مرد
کوچه ها را خسته رفت و خستگی را برد
گم شد و پیدا نشد هرگز
درجدال روزهای سرد و پر اندوه

لا به لای مردمانی کور
در میان راه هایی دور

باز هم باید
هیچ بود و
پوچ باقی ماند
انتهای دفتر هر روز
جمله ی «رفت از میان» را خواند.
باز هم باید
در کنار پنجره خشکید و رویا دید
در خیال خنده ای باید
بر خیال خام خود خندید
باز هم باید
قصه ها را خواند و از بر کرد
قصه هایی روز و شب یکسان
روزها خاموش
شب تنی بی جان

آه آری باز هم باید
زندگی را مردگی پنداشت
در میان خلوت هر روز
بزر درد تازه ای را کاشت…

کوشا
پائیز 89

بایگانی

برترین نوشته‌ها

  • هیچکدام

برای مشترک شدن در این وب‌نوشت از راه رایانامه و دریافت آگاه‌سازی درباره‌ی نوشته‌های تازه، رایانشانی خود را وارد نمایید.

به 5 مشترک دیگر بپیوندید

آمار وب نوشت

  • 2,121 hits
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.