برو ای شب
برو ای دیو پلید
که گرفتی تو ز من هرچه رسید
هرچه من داشتم از من بردی
دست من دیگر خالیست، ببین!
برو جایی دیگر!
برو ای شب! برو ای ناله ی درد!
بگذر از من و از این تن سرد
به خدا هرچه که گفتی کردم
به خدا
دردم
دردم
دردم
من دگر با تو ندارم کاری
تو شبی سرد و سیاهی، زاری
آخرین همره تو از تو جدا شد امشب
تو دگر هیچ نداری یاری
من اگر سرد و سیاهم، کورم
من اگر از دل خود هم دورم
دیگر از دست تو ای شب!
به ستوه آمده ام.
از سیاهی
و از این پوچی سرد
به جنون آمده ام
آه…! اما چه کنم ناله که شب
خفته در آغوشم
من شبم دیگر و شب هم از من
ما دگر همچو برادر با هم
خفته شب در من و من می سوزم
چشم با ناله به در می دوزم
خود ندارم نه توانی نه صدا
اختیار از من رفته ست دگر
شب مرا بسته به این پوچی سرد
من گرفتار به خود با صد درد
کوشا
مرداد 89
دیدگاه های تازه