من چه خوشبینانه، خوش باور
باز می گویم:
از پس این تیره شب ها
روز و خورشیدی ست
آه، اما! خویش باور دارم این هایی که می گویم؟
من چنان چون کور در دستش عصای دیگران
گم کرده راه و خسته و نابود
خود میان خوب و بد مانده،
با دروغین خنده ای، گویم:
از پس این تیره شب ها
روز و خورشیدی ست
خود ولی هرگز ندارم باور این هایی که می گویم
خود ولی…
هرگز!

کوشا
پائیز 89


غریو شادی شان در کوچه ها پیچید
فریاد های سکوت مرا کسی نشنید
عروس می بردند و من
دردهایم را…

کوشا


سحر بگرفت خواب از من
میان باد و طوفان
ابر پائیزی
و من برخاستم از جا…

هنوزم درد می بارید از انبوهِ سرد و بیکرانِ خلوت دیشب
هنوزم درد می بارید…
نشستم تکیه بر دیوار و خرد و خسته و نابود
و دیدم پشت پرده نم نمک باران پائیزی ست
و دیدم آسمان را سرخ
آسمان را سرد…

و سرخی بر هجومِ حجمِ زرد و خسته ی پائیز می بارید
و من از سیل نا امیدی و سستی
میان پنجره با ابر باریدم
و باریدم
و باریدم…

چه بارانی!
خیابان خیس بود و خسته و خاکسترین آغوش
هزاران درد بامن
لیک لب خاموش

و من ماندم کنار پنجره تا شب
و دیدم هر کسی را شاد
هر کس دل به راهی بسته و آرام
و خود را نیز دیدم
سایه ای خاموش و بارانی
و شب را هم

شب از شب های ویرانی…

کوشا
11 آبان 89


گفته اند که آدمی به امید زنده است
شاید برای همین است که من مرده ام

کوشا


پیر مردی شده ام
زودتر زان که رسد موعد آن.

در دلم هیچ نه شوقی، نه تبی هست
نه آه

مانده ام دور، در این راه دراز
خسته از خواهش و ناز.
خسته از هرچه که هست
بی خیال از همه،
هرچیز که نیست
نه خیالی و نه راز

پیر مردی شده ام
مانده دور از همه کس،
مانده دور از همه جا.

زودتر زان که رسد موعد آن…

کوشا
شهریور 89


دلم تنگ است
می دانم که می دانی
ولی ای مه!
نمی دانم
چرا دیگر به دیدارم نمی آیی؟
ز شوق دیدنت هرجا که نامت رفت می آیم
چه سود!؟ آنجا که نامت هست
هرگز خود نمی آیی.

نمی آییی به دیدارم
که گر می آمدی، هرگز
به رویم غم نمی دیدی
به شعرم غم نمی خواندی

نمی آیی و می میرم
نمی آیی و می سوزم
ز شوق دیدنت هرجا
به در ها چشم می دوزم
مگر در را تو بگشایی
که از غم رو بگردانم
به صدها شعله ی شادی
نهاد غم بسوزانم

کوشا
شهریور 89


دیریست در دلم
می خواند عابری
با دست های سرد
کور و غریب و پیر

از هرکه در عبور
وز هرچه در گریز

هرگز به چشم خود
او را ندیده ام
اما صدای او
هر دم شنیده ام.
نجوای خسته اش
در من همیشگی ست
اما کسی نگفت
این پیر خسته کیست؟!

آن خسته خود منم
گر بیش گر کمم
در من اگر کسی ست
از من جدا که نیست.

دیریست در دلم خسته ست عابری
با بسته پای خود سوزی و سازشی ست

این کور مرد پیر
مانده ست ناگزیر
عزم سفر به سر
اما ز پا اسیر

کوشا
شهریور 89


برو ای شب
برو ای دیو پلید
که گرفتی تو ز من هرچه رسید

هرچه من داشتم از من بردی
دست من دیگر خالیست، ببین!

برو جایی دیگر!

برو ای شب! برو ای ناله ی درد!
بگذر از من و از این تن سرد
به خدا هرچه که گفتی کردم
به خدا
دردم
دردم
دردم

من دگر با تو ندارم کاری
تو شبی سرد و سیاهی، زاری
آخرین همره تو از تو جدا شد امشب
تو دگر هیچ نداری یاری

من اگر سرد و سیاهم، کورم
من اگر از دل خود هم دورم
دیگر از دست تو ای شب!
به ستوه آمده ام.
از سیاهی
و از این پوچی سرد
به جنون آمده ام

آه…! اما چه کنم ناله که شب
خفته در آغوشم
من شبم دیگر و شب هم از من
ما دگر همچو برادر با هم

خفته شب در من و من می سوزم
چشم با ناله به در می دوزم
خود ندارم نه توانی نه صدا
اختیار از من رفته ست دگر
شب مرا بسته به این پوچی سرد
من گرفتار به خود با صد درد

کوشا
مرداد 89


ای سنگ خورده سر دگر چه می جویی؟
با این شب سیاه سخن چه می گویی؟
دیر است، قافله دیریست رفته است
جا مانده ای ز رهگذاران و
ز قافله دوری

بستند رخت و رفتند به خاک دیگری یاران
اینجا
-در این زمین پست-
تویی و شب بویی

چشمت به انتظار و
دلت سرد و بی قرار
وز در صدا نیاید و
هرگز خبر ز یار

سر! خورده ای به سنگ و باز در تکاپویی
امیدوار لحظه های رفته در گوری
سر تا به پا فغانی و
پا تا به سر فرار
از خویش در هراسی و
زین درد ماندگار

ای سنگ خورده سر بگو دگر چه می خواهی؟
در من به جز حدیث غم نمی بینی
مردار خویش و آرزو ها که در سر بود
این واقعیت است، نگو چه بدبینی

کوشا
30 مرداد 89


بر آنم تا که شبی
در ساحل تو
لنگر بیافکنم!

بادهای موافق را بگو بوزند
پاروهای اعتماد، دیریست شکسته است

بر آنم که شبی
تا ساحل هم آغوشی تو
خود را به دست باد سپرم
مگرم تو رهنما باشی
آنجا که دریا شناسان
غرق می شوند

نه!
مرا مجال رهایی نیست
و نه برهان آن
که عقل، آنجا که تویی
یارای بودنش نیست
و نه پای رفتن هم

بر آنم تا که شبی
در اعماق همخوابگی تو
لنگرواره
دست به دستت آویزم و
مست
سر به دامنت
بمیرم

کوشا
مرداد 89

بایگانی

برترین نوشته‌ها

  • هیچکدام

برای مشترک شدن در این وب‌نوشت از راه رایانامه و دریافت آگاه‌سازی درباره‌ی نوشته‌های تازه، رایانشانی خود را وارد نمایید.

به 5 مشترک دیگر بپیوندید

آمار وب نوشت

  • 2,200 hits
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.